تبليغاتX
من خدا عشق زندگی

من خدا عشق زندگی

:)

بعد از یک دوره پر فشار که چه عرض کنم جهنمی کاری! سرم خلوت شده و یکم برا خودم دارم چرخ می خورم. عاااااااااااااااااشق بهار امسال شدم. بهر هر سال اینقدر قشنگ بوده؟ احساس می کنم امسال برای اولین بار بهار شده...

خدا رو شکر... صدهزار مرتبه.

برای امسال خیلی نقشه داشتم اما فعلا که در دوره نقاهت به سر می برم و همه کان لم یکن تلقی می شوند.

خیلی وقته که کلا دیگه حرفم نمی یاد. دیگه کلا نوشتنم نمیاد. اما اینجا رو دوست دارم. 

اینها رو می نویسم که بگم هنوز هستم :)

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 9:38  توسط آفتاب سحرگاه  | 

عید مبارک بادا!

این هم از آخرین ساعات آخرین روز کاری سال ۹۰ !

اونطورم که می خوام رمنوکس رو بریزم رو فلش با خودم ببرم! جا نشد!

امیدوارم این دو هفته خیلی خوش بگذره...

انشالله که سالی پر از موفقیت و سلامتی برای همه

خیلی برنامه دارم ... سال ۹۱ انشالله قراره خیلی خبرها باشه. خوشحالم.

پ.ن. یاسی خانوم هم مش یاسی می شود! عججججب!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 17:28  توسط آفتاب سحرگاه  | 

دو نقطه یک دنیا زندگی

امروز بدجوری سرخوشم

به قول دوستم رو ابرها راه می رم

دومین سالگرد عروسمونه آخه!

خجسته باد خجسته باد خجسسسسسسسسسسسسسته باد

دو سال پیش این موقع ها توی آژانس بودم داشتم می رفتم آرایشگاه...

همه چیز عالی بود خوش گذشت

و این دو سال هر روز مطمئن تر از دیروز

خدایا شکرت..

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 9:29  توسط آفتاب سحرگاه  | 

شرح حال

سخته که تو همچین شرایطی باشی...

اما

خداجونم دلگرمیم به توه - همه سختی ها رو چه باک اگه تو رو دارم و تو من رو توی این شرایط قرار دادی

توکل بر خودت....

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 14:31  توسط آفتاب سحرگاه  | 

هویجوری

وبلاگ خانوممه. دلم می خواد بنویسم. به تو چه؟ بازم که دماغتو کردی تو وبلاگ خانوادگی ما. البته خانوم من می نویستش اما من و اون که نداریم.

فوضولی.

خوشم اومد. تازه اینا رو جلو روش نوشتم.

داره غش غش می خنده یه خورده تعجب کرده و یه خورده گیر می ده.

ایییییییینه

حال هی بگید دیگه از مرد سالاری خبری نیست. اینم نمونش که ما از خودمون بروز دادیم.

لازم به توضیح است که من همینجا از خانومم عذرخواهی می کنم تا شاید دلش به رحم بیاد و بذاره شب تو خونه بخوابم نه پارکینگ

بازم

اییییییییییییییییییییننننننه


+ نوشته شده در  جمعه پنجم اسفند 1390ساعت 19:59  توسط آفتاب سحرگاه  | 

آموزه های کارشناسی ارشدم - قسمت دوم

اول که وارد دوره ی ارشد شدم فکر می کردم قراره یکی از بزرگترین کارهای تحقیقاتی جهان حالا نه ولی ایران رو لااقل انجام بدم! اونقدر هم پر انرژی و ایداه آلیست بودم که نگو. یادم نمی ره رفتار تحقیرآمیز استادها در همون جلسات اول توی چه قدر ذوقم زد و اشتباه می کردم که اصلا به رفتارها توجه می کردم. باید راه خودم رو می گرفتم و می رفتم.

یکی دیگه از چیزهایی که واقعا مشکل دار بود نبود یک کار تیمی درست بود. بهترین حالت برای ارشد کار کردن اینه که با یک دانشجوی دکترا در حوزه/حوضه؟ کاریش کار کنی که اون بتونه نظر تخصصی روی کارت بده و نتیجه کارت براش اهمیت داشته باشه و البته حضور داشته باشه. در غیر این صورت تو یک نفر هستی که غیر از خودت کسی سر از کارت در نمیاره. باید خواهش کنی کسی به محتوای تزت گوش بده و باید منت بکشی که یکی بیاد مقاله ات رو بخونه و البته با در این حالت هم نباید بیشتر از نکته های املایی انشایی توقع داشته باشی. به خصوص از استاد که اصلا قرار نیست از کارت سر در بیاره و ... در نهایت این می شی که هی به جاهای مختلف مقاله ات رو ارسال کنی که اونا مقاله ات رو بخونن و نظر بدن که آیا از لحاظ فنی داری حرف مفت می زنی یا نه! توجه کن مقاله آخر کاره اگه بگن حرف مفت می زنی یعنی کل کار میره زیر سوال و از اول.

اگر بخوام یک روزی دکترا بخوانم یا دوباره ارشد بخونم این مطلب رو حتما لحاظ می کنم که خودم از اول باید بدونم چیکار میخوام بکنم. قاعدتا سمینار برای اینکاره که بری به قول دوستان تورق بزنی مقالات رو و تهش موضوع رو در بیاری اما من اینقدر با پایه های کار تحقیقاتی ناآشنا بودم که حتی ته سمینارم به موضوع خاصی هم نزدیک نشدم!(و البته اینکه وسط ارشد آدم ازدواج کنه شاید ایده ی خوبی نباشه هر چند به من که خوش گذشت! ) نصف پروژه هم گیج می زدم که الان من دارم چی کار می کنم و خب بقیه اش رو هم مسلمان نشنود کافر نبیند. خوردم به در و دیوار تا جمع شد ( آدم مکه بره خیلی خوبه اما نه یک ماه مونده به دفاع! ولی به من خوش گذشت!) انگار آدم باید این مسیر رو تا ته بیاد تا بفهمه از اول باید چی کار می کرده.

فعلا تا همین جا بسه!

+ نوشته شده در  جمعه پنجم اسفند 1390ساعت 19:18  توسط آفتاب سحرگاه  | 

:)

اینجا رو دوست دارم. خیلی.

پست هام رو که عکس های مختلف از من تو لحظه های مختلف زندگیم هستن. روزهای خوشی و هیجان انگیز، روزهای ترس و اضطراب و روزهای عصبانیت. بعضی جاها هم ردپای عشق رو می شه دید. باید اعتراف کنم در این مورد خصت به خرج دادم. از لحظه ای که احساس کردم پست هام حس عشق هستند دیگه نخواستم بنویسم. خواستم همه و همش مال خودم باشن و بس. حس عشقم رو جرعه جرعه نوشیدم و به صورتم زدم بوییدم و بوسیدم، حس می کردم نوشتنش کمش می کنه، همون کاری که با غصه ها و ناراحتی ها می کنه.


+ نوشته شده در  جمعه پنجم اسفند 1390ساعت 18:50  توسط آفتاب سحرگاه  | 

دیس پارت آو مای لایف ایز کالد....

1) تاریخ نگار: امشب شیرین تر از همیشه بودی وروجک شاد و قبراق و سرحال با جیغ و خنده

2)ویل اسمیت یک فیلم بازی کرده به اسم پرسو آو هپی نس! یه همچین چیزایی، که بخشهای مختلف فیلم می گفت دیس پارت آو مای لایف ایز کالد ... خیلی بیچاره سختی می کشه کارش رو از دست می ده زنش ولش می کنه با یک بچه 6 ساله ویلون خیابون میشه بعد یک روز داره از یک خیابون می گذره می بینه آدمهایی از یک ساختمون میان بیرون و خیلی خوشحالن. خلاصه تصمیم می گیره اونجا کار گیر بیاره یک دوره می گذارن یک ماهه 30 40 نفر شرکت می کنن آخرش فقط یک نفر انتخاب می شه... 10 دقیقه آخر فیلم اونجا که بهش می گن تو قبول شدی و از فردا می تونی بیای سر کار یعنی بهترین پایان برای سختی هاش و شروع یک زندگی روشن و پر از خوشبختی... با خوشحالی از ساختمون میاد بیرون و می گه دیس پارت آو مای لایف ایز کالد ... هپینس...

اینا رو گفتم که این رو بگم... دیس پارت آو مای لایف ایز کالد هپینس متنها آرامتر و روونتر.....

3)کارم رو دوست داردم... زیاد. همه چیز اونطوره که باید باشه که می خواستم باشه، می دونم چی شد که اینطور شد. می دونم دست رد نزدی و این شد نتیجه می دونم ....

4) حکایت این حرکت حکایت اینه که یک روز یکی آدرس خونت رو که مثلا رو یک پاکت نوشتی ببینه. وقتی بپرسی دیده یا نه اول قسم و آیه که ندیدم بعد بگه به خدا استفاده نمی کنم... بعد دو سال بعد یروز در خونت رو باز کنی ببینی طرف وسط خونت وایساده و داره نظر می ده که مثلا دکور چرا اینطوریه یا مثلا شما چرا تو خونت عصبانی میشی فلان رفتار رو می کنی و چرا مشکلات اخلاقی ال و بل داری... و تو فقط نگاه کنی انگار که به یک صحنه ی مشمئز کننده نگاه می کنی همین! حرفی باقی نمی ذاره


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت 22:26  توسط آفتاب سحرگاه  | 

آموزه های کارشناسی ارشدم قسمت اول!

یادتون باشه استاد راهنمای بی سواد بهتر از استاد راهنمای بداخلاقه چون در هر حال استاد راهنما سر از کار شما در نمیاره!

در این راه به هیچ کس اعتماد نکن بخصوص اگه طرف دانشجوی ارشد دفاع کرده باشه و محض دل استاد و مطرح نگه داشتن خودش همه کار می کنه تا نشون بده نقش عمده ای در کار شما داره! در نهایت آخر کار که نگاه می کنی می بینی عمده مواقع گند زده به کارت!

اوصولا کارهایی رو انتخاب کن که هیچ سخت افزار یا نرم افزاری نخواد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم فروردین 1390ساعت 19:7  توسط آفتاب سحرگاه  | 

سالگرد

امروز سالگرد است!

از صبح در مغزم یا حالا لیلی پخش می شه یا با خودم می گم

یکسااااااااااااااااااااااااااااااااااال گذشت!

یکسال!

اولین سالگردمون گرامی باد :)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اسفند 1389ساعت 17:32  توسط آفتاب سحرگاه  |